درد که به استخوان برسد بادبادک های آرزو دم کوتاهتر از آن می شوند که زمین گیر نشوند... گره ای می خواهم باید زمین را بر بلندای قرقره ای جسور بیاویزم! Queen – you shall be it if you wish Look for your king
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:16 توسط nazan!ne kianfar |
وقتی آقا پدر می شود! چراغ های خانه ما به میهمانی مردانی می رود که همسایه نیستند وقتی آقا پدر می شود! مادر صورتش را با سیلی سرخ می کند تا راز شب کوریمان پشت دیوارهای نا گرفته تاریک در جا بزند... دایی می گوید: دست های مادر که کوتاه شود بچه های کوچه هم برای صلابت مردانه اش تره خرد نخواهند کرد!! نازنین کیانفر But everything … All the iron turned to rust …. So all things... Time will mend
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:57 توسط nazan!ne kianfar
در شهر بی خورشید ابرهای تیره تب دار
بچگی های
مچاله شده ام را
میان چکمه های گلی پر آب
خیس می کنند
می دانم
!مچاله که باز شود
دوباره لیز خواهم خورد
دوباره بزرگ خواهم شد
!!نازنین کیانفر
EVERY YEAR IS GETTING SHORTER NEVER
SEEM TO FIND THE TIME
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 6:40 توسط nazan!ne kianfar
در اسارت باورهای بی قرار دلهره های پررنگی هست که تمام روزنه های وجودت را میان توری های فلزی گیج به سلابه می کشند! چشم هایت را باز کن خورشید آفریدنی است!! نازنین کیانفر Icy wind of night... be gone... this is not your domain
پ.ن: شب از نیمه گذشته و جاده در تراکم خواب های شیرین هنوز بیدار است ...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:38 توسط nazan!ne kianfar
تنهایی که بالا می کشد/ تو می مانی/ پیله ای تاریک و دست هایی که در آرزوی پروانه شدن / سوسوی هر ستاره ای را نوید بخش فردایی روشن می دانند / غافل از اینکه / چراغ های بیرون پیله/ سراب ستاره های مرده ایست که / روشنی چشم هایت را / به سخره گرفته اند / از پیله بیرون بیا! / چشم هایم برای دیدن / به دست هایت محتاج شده اند!! نازنین کیانفر morning to birth is born into shadow پ.ن: بارون ریز ریز به شیشه می زنه و من از پشت پرده های سفید ستاره می شمرم!
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 5:24 توسط nazan!ne kianfar
" چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود. و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست!" آرام بگیر شب! آرام بگیر روز! آرامتر برو زمان! به من بگو بی قرار رسیدن به کدامین خط پایانی که این گونه سراسیمه به هر سو می دوی تا در جام گذشته سرریز شوی!؟ مگر تو می دانی پایان زمان همیشه کجاست!؟ به من بگو آن هنگام که پدر رانده شد مادر مرا در ابتلای کدامین بودن آبستن شد که من اینگونه بی قرار رفتنم!؟ نگاه کن! من حجم خاطراتم از توان شانه هایم بالا تر رفته است! نگاه کن! من دیگر آن دخترک نه ساله نیستم که وقتی معلم جواب سوال های مکررم را راجب پایان زمان همیشه نداد یک هفته به مدرسه نرود! ببین ! می خواهم جواب سوال هایم را از لابه لای سوال های بی ربط همکلاسی هایم پیدا کنم! اما انگار اینجا سالهاست که میز و نیمکت های شکسته مان در انبوه معلم هایی که فقط کتابهایشان را از بر می خوانند گرد و غبار دانش آموزان غایب می خورد! کاش می دانستم خدا آن دوردست ها ما را چگونه به انتظار نشسته است!؟.... نازنین کیانفر and you run and you run to catch up with the sun but its sinking and racing around to came up behind you again the sun is the same in the relative way but youre older
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:11 توسط nazan!ne kianfar
" خانه ام آتش گرفته آتشی جانسوز... " در التهاب دست و پاهای شکسته دلشوره جاده های پر دست انداز است چشم بر هم می نهد فراموش می کند! فراموش می شود!! نازنین کیا نفر
why wont you talk to me
پ.ن: اینجا پر از علفای قد کشیده مواجه! علفای سبز بارون خورده که زیر نور خورشید بلند تر به نظر می یان! ولی من دلم شاخه های آب دیده می خواد.... دستامو قلاب می کنم تا نگام رو تابش بلند ترین نور سوار بشه... اما نه !؟ اینجا تا چشم کار می کنه جاده است و دست هایی که به شاخه نمی رسن! ... انگاری من گم شدم!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:34 توسط nazan!ne kianfar
خدایا آن دوردست ها چه می کنی !؟ اندکی نزدیک تر بیا! می خواهم در گوشهایت زمزمه کنم: من از هجوم این همه تاریکی می ترسم تکه ای نور به من بده باید به فردا برسم!! نازنین کیا نفر
I want go home
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:2 توسط nazan!ne kianfar
" عاقبت خط جاده پایان خواهد یافت " راه رفتن نمی دانستم دستهایم ایستادند! حالا... دستهایم را که بالا می گیرم پاهایم می روند بی آنکه دستهایم به آرزوهاشان برسند!! نازنین کیا نفر change returns success
پ.ن: خاله جان به سفر دور بی بازگشتی رفت و دایی محمد زیر لب می گوید: ما ریشه های یک درخت تنومندیم که طوفانی سهمگین ما را نشانه رفته است!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:59 توسط nazan!ne kianfar
| ||||||