. . . بارون تند تند به سر و صورت می خوره و حس وحشتناک تنهایی تا خرخره بالا میکشه! اونقدر بالا که دلم می خواد اوقش بزنم! بشکنمش! اما... نمی دونم چرا !؟ چرا دارم آروم و بدون هیچ تقلایی باهاش غرق می شم! . . . کاش اونی که ادعا می کرد توشلوغی ذهنش گمم نکنه!! پی نوشت : اگه نوشته هام رنگه بارون می دن بخاطره اینه که من متولد شهر بارونم اما... اما انگاری دستام بوی قنات می دن!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 6:14 توسط nazan!ne kianfar
جمعه با کفشای گشادش داشت آروم آروم تو ذهنم راه می رفتو جای پاهای سنگینش پر بود از گردو غبار تنهایی... رده پا که به آخر رسید جاده بودو یه لنگه کفشه جا مونده که از نگاه خسته ای آویزون شده بود! حالا... هر وقت جمعه های دیگه از راه می رسن سنگینیه کفش جمعه تو ذهنم بیداد می کنه! نازنین کیا نفر
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:34 توسط nazan!ne kianfar
ساعت ۶ بار نواخت.. پاییز بود و تنهاییو دست های ملتمسانه باران که بر شیشه ها کشیده می شد و ناامیدانه بر سنگفرش های پر چاله چوله خیابان می ریخت پاییز بود و هجوم آدمک هایی که صورتشان را در شال گردن های نخ نما قایم کرده بودن! پاییز بود و چشم های غربت که از لابلای درخت های رنگ پریده خیس چشمک می زدن! ساعت ۶ بار نواخت... و دست های خدا از پشت فرسنگ ها فاصله در انبوه سنگ های به سینه نشته دوستی را رام کرد! ساعت ۶ بار نواخت ... و چشم هایی برای سیصدو شصدو پنجمین بار از بوی تند دوست داشتن خیس شد!! نازنین کیا نفر
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 4:45 توسط nazan!ne kianfar
من کیم!؟ گاهی وقتا حس می کنم من یه کلبم ! یه کلبه سوتو کور توی یه جنگل دور که هرزگاهی نور یه فانوس خیس روشنش می کنه گاهی وقتام حس می کنم من یه فانوسم !! یه فانوس توی یه کلبه دور اما.. نگام که به نگاه آینه تلاقی می کنه می بینم من فقط یه خاطرم!!! یه خاطره توی یه کلبه زیر نور یه فانوس خیس!! نازنین کیا نفر
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 2:6 توسط nazan!ne kianfar
| ||||||