اینجا... هرکسی با چشای خودش نگاه می کنه با گوشای خودش می شنوه و با سلولای خاکستری خودش تصمیم می گیره و... هیچکس حتی مدعی نمی تونه جای دیگری باشه! اما... اینجا هیچکس حتی فرشته ها هم با دماغ خودشون حرف نمی زنن!! اینجا... به جای دماغ ها آدمک های چوبی قد علم کردن اونقدر بالا که ... خورشید افسانه ای بیش نیست! کاش من ژپتو بودم!! A ll words are pages to hang ideas on پ.ن: " سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خونن" و... من دلم می خواد توی این زمستون سرد، حقیقت مثل دوش آب گرم آرومم کنه! اونقدر آروم که دیگه هر شب چند بار از خواب نپرم و خوابای آشفته نبینم. من قلبم چند وقتیه که تند تند می زنه و رنگم پریده اما... هنوز چشام بازه و منتظر، منتظر اینکه یکی بیاد و نقشارو عوض کنه! فقط خدا کنه که خوابم نبره!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:4 توسط nazan!ne kianfar
" تو را در همه شب های تنها یی توی همه شیشه ها می بینم مادر مرا می ترساند: لولو پشت شیشه هاست! و من تو را پشت شیشه ها می بینم!" می خواست به مهمونی آفتاب بره آخه بیچاره باورش شده بود که عروس کویره!! شال و کلاه کرد و یواشکی و به دور از نگاه ابرای سیاهی که ماهو نشونه رفته بودن راهی شد... چشاش خیس بود اما تو دلش پر امید بود و قلب و ذهنش لبریز از دوست داشتن حالا دیگه تو بیداری هم خواب خورشید و می دید! اما ... اون ور کوه خورشید دلواپس رسیدنش بود دلولپس اینکه نکنه دوباره تنهائیشو تو هجوم دوست داشتن گم کنه!!... شب به نیمه نرسیده بود که رسید اما انگار کسی منتظر اومدنش نبود! با خودش گفت : حتما خورشید داره خواب گل آفتابگردونو می بینه! عقربه که ۱۵ بار قاب تنهایی اتاقو دور زد... هتل ... بود و اتاق کوچیک کرم رنگو پرده های چهار خونه کرم رنگ آفتاب خورده و صدای که مدام تکرار می کرد: "زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد منو تو برود..."
شب از راه رسیده بود و اصفهان خیال میکرد
تاریکی دوست داشتنو تو خودش قایم می کنه!! اما اون یادش رفته بود دونه های گل آفتابگردون دوست داشتنو تو تمام شهر پخش می کنن حتی اگه ابرای سیاه بدجنس تمام لحظه شو پر از بارون کنن!!! پ.ن۱: راستی خورشید نگرونه کدوم آینده تاریکه که روشنائیشو از گل دریغ می کنه!؟ انگاری " دوست داشتن الفبای ناشناخته ای استُ به شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند!" کاشکی خدا پادرمیونی کنه! پ.ن۲: " دیوانه ماه زده در ذهن من است / دیوانه ماه زده در ذهن من است تو تیغ بر می داری ، تو تغییر می دهی / تو مرا باز می سازی تا عقلم سر جایش بیاید کلید را دور می اندازی / کسی در ذهن من است ، اما من نیستم!"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:47 توسط nazan!ne kianfar
| ||||||