" چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود. و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست!" آرام بگیر شب! آرام بگیر روز! آرامتر برو زمان! به من بگو بی قرار رسیدن به کدامین خط پایانی که این گونه سراسیمه به هر سو می دوی تا در جام گذشته سرریز شوی!؟ مگر تو می دانی پایان زمان همیشه کجاست!؟ به من بگو آن هنگام که پدر رانده شد مادر مرا در ابتلای کدامین بودن آبستن شد که من اینگونه بی قرار رفتنم!؟ نگاه کن! من حجم خاطراتم از توان شانه هایم بالا تر رفته است! نگاه کن! من دیگر آن دخترک نه ساله نیستم که وقتی معلم جواب سوال های مکررم را راجب پایان زمان همیشه نداد یک هفته به مدرسه نرود! ببین ! می خواهم جواب سوال هایم را از لابه لای سوال های بی ربط همکلاسی هایم پیدا کنم! اما انگار اینجا سالهاست که میز و نیمکت های شکسته مان در انبوه معلم هایی که فقط کتابهایشان را از بر می خوانند گرد و غبار دانش آموزان غایب می خورد! کاش می دانستم خدا آن دوردست ها ما را چگونه به انتظار نشسته است!؟.... نازنین کیانفر and you run and you run to catch up with the sun but its sinking and racing around to came up behind you again the sun is the same in the relative way but youre older
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:11 توسط nazan!ne kianfar
| ||||||